باز هم دلم براي همه چيز تنگ شده
صبح وقتي از خواب بيدار شدم و جاي خالي احساس هاي پوچم رو ديدم خستگي تمام وجودم رو گرفت.
فقط بيدار شدم همين، باز مثل يه زامي خودم رو حس مي كنم بدون روح يه جسم ! چه ساده. هنوز آفتاب نزده بود كه رفتم روي بالكن خالي از محبت ، دستهاي پوچم را باز كردم و از هواي سرد ، گرمي عشق تو را دزديم و در آغوش سردم فشردم.
***
واي چه عاشقانه بود ... چه زيبا بود... يعني كسي هست در اين دنيا كه بتواند به اين زيبايي بنويسد.
با افسردگي و خستگي از پشت ميز بلند شدم .
سرم رو بالا گرفتم تا بتونم از منافظ بسته و تيره پرده آسمان ابري رو ببينم. خيلي خسته ام و خواب آلود باز ديشب تا نيمه شب بيدار موندم و نخوابيدم اين روزا مشغول كارم سرم خيلي شلوغه، تازه بايد به فكر خانواده ايي كه دارم كم كم از دستشون ميدم هم باشم. واي ديگه ديوونه دارم ميشم.
كاغذاي روي ميز رو كنار ميزنم تا جاي خاليي پيدا كنم و بتونم سرم رو تكيه بدم به ميز تا چشمهاي خستم استراحت كنن.راستي چه خوب، چه گرم و چه لذيذه يه ليوان چايي كه براي رفع همه خواب آلودگي هام مي خورم. (ه ه ه ...) منم مثل نويسنده كتاب حرف زدم خيلي باحال بود.